وای از نـیمـه شبـی

کـه بیـدار شـوم

تـو را بـخواهـمــ

و خـودم را در آغـوش دیـگری بیـابـــم…!

 

 

حــُــــرمت نان از قلب بیشـــــتر است

آنرا می بوســــــند، این را میشـــــکنند… 
 

 


 


لیاقت می خواهد واژه ” ما ” شدن

لیاقت می خواهد “شریک ” شدن

تو خوش باش به همین “با هم ” بودن های امروزت

من خوشم به خلوت تنهایی ام

تو بخند به امروز…

من میخندم به فرداهایت..

 


حســــرت،
یعنی خواستن تـــــــو

که داشتن نمی شود
هیـــچوقـــــــــت…

 

چه حریصانه مرا بوسیدی

و چه وحشیانه رختم را دریدی

و من چه عاشقانه دست بر هوسهایت کشیدم

اما کاش میفهمیدی که زن

تا عاشق نباشد

نمی بوسد …

نمی بوید …

و تسلیم نمی کند رویاهای عریانیش را