دوباره  نگاه  میکنم

چشم هایم  را  میبندم

میترسم    میترسم از همه چی...

از عشق    نفرت   دوستی    تنهایی

دگر پدر و مادر نمیشناسم

خسته شده ام از روزهای تکراری

پدر و مادر  تکراری

دیگر  بابا اب  نمیدهد

پدر و مادر شده  لفظی  در افسانه ها

میخواهم به دنیایی روم که برای لحظه ای ارام گیرم