چشمان من به دیده ی او خیره مانده بود

   جوشید یاد عشق کهن در نگاه ما

اه از ان صفای خدایی زبان دل

   اشکی از ان نگاه نخستین.گواه ما

ناگاه عشق مرده سر از سینه بر کشید

  اویخت همچو طفل یتیمی به دامنم

انگاه سر به دامن ان سنگ دل گذاشت

  اهی کشید از حسرت که این منم

باز  ان لهیب شوق و همان شور و التهاب

  باز ان سرور مهر و محبت ولی چه سود

ما هر کدام رفته به دنبال سرنوشت

من دیگر ان نبودم وان دیگر ان نبود