انسان در افکار خود از چیزی یا کلمه ای به نام عشق گریزان است. اما این عشق به دنبال کسی میگردد که فراری از ان باشد. طوری که عشق  به پای انسان می افتد و صدبار محکمتر از اراده ای است که انسان خیال ان را دارد. با چشم بسته به دام می افتد وباچشم باز از عشقی که گریزان بود لذت میبرد.

ولی کجاست ان چشمانی که به پایان عشق بنگرد واز گریه های ان در امان ماند وچشم به روی درها ببندد.

اری انسان است اسیر عشق وستمدیده ی عشق.تا وقتی اسیر است لذت میبرد ولی بعد از رهایی  داغ اسارت بر دلش میماند و او را میشکند.شکستنی که همتای ان در هیچ قلبی هویدا نمیشود.    اری این قلب است که بی خبر می شکند.افسوس

 

 مینویسم از عشق ... از چیزی که به قلب بیمارم امد ... خانه ی متروک دلم ... خانه ی سیاهی ها را نورانی کرد با قدومش ... مینویسم از عشق ... از تو ای چیزی که به درون قلبم امدی شدی همدم و مونس دل تنهایم ...مینویسم از تو ... از تویی که عشقت اتش به جانم زد ... مینویسم از تویی که عاشقم کردی و با دستان پر مهرت مرا به شهر ارزوها بردی و اینکه در بهت و ناباوری تنهایم گذاشته ای ... مینویسم از اشک هایت ... از بوسه هایت ... از به اغوش کشیدن هایت ... اری با تمام قدرت مینویسم ... مینویسم دوستت دارم ... مینویسم از خودم ... از قلب بیمارم و از چشمان گریان و دل نشسته به انتظارم... مینویسم از سرنوشت و تقدیر بی رحم و نامرد این دنیایم ... مینویسم از درد دوری تو ... مینویسم از درد انتظار تو ... مینویسم از دوست داشتن تو ... مینویسم از عشق تو ... مینویسم با دستانی لرزان با همین قلم روان ... مینویسم عاشقت هستم ... مینویسم دیوونه ی عشق تو هستم ... مینویسم پروردگارم من عشقمو میپرستم ... تنهاترین همش می ترسم ناتوان یا اینکه بمیرم فکر که بی وفایم باور کن تا توان دارم برات می نویسم با من بمان که من بی تو صدایی خسته در بادم در این اندوه بی پایان بمان تنها تو در یادم